به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «دشتِ اولِ صمد» داستان کوتاهی به قلم سحر حیدری، دکتری پزشکی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تنکابن را با هم میخوانیم:
«دشتِ اولِ صمد»
دست راستش را مشت می کند و می کوبد روی فرمان ماشین و زیر لب می گوید: « امان از این زن ها.» و سرش را به دو طرف تکان میدهد و می خندد. پشت دست راستش، نزدیک انگشتان، یک خالکوبی کوچک محو شده است، مشابه قلب. در امتداد آن یک انگشتر درشت با سنگ مربع به انگشت وسطش است که رو سنگ حک شده: " لا فتی الا علی ". به مرد مسافر صندلی جلو که گره ی اخم به جامانده ای وسط ابروانش دارد و چشمانش دو دو میزند بین راننده و جاده، رو میکند و میگوید: « از صبح این مسیر رو از چابکسر تا اینجا اومدم اما مسافر نزدم. شما دشت اول مایی. گفتی تا خط ساحل میری؟ زیر پل؟ »
مسافر صندلی جلو که کلافه سوییچ ماشینش را در دستش میچرخاند، نیم نگاهی به راننده میاندازد و میگوید: « آره برم الان ماهی چوب میآره برم الان ماهی چوب میزنن یه چن تا بخرم. ماشین خودم دم رفتن باتری خالی کرد دستمو گذاشت تو پوست گردو. »
بعد اشاره می کند به پاکت بهمن روی داشبورد: « یه نخ میشه بکشم؟»
صمد فندکش را از جیب بیرون میآورد و سیگار را برایش آتش میگیراند و بعد پاکت بهمن را میگذارد کنار جعبه ی پول خرد های کنار دنده و میگوید: « به همین سلام و علیک مون، از من به شما نصیحت که دود باید در حد سیگار بمونه. رکب خوردم که میگما. چند سال پیش ویر مرامی و لوطی واری من رو گرفته بود، فر خورده بودم با یه سری نفله و خلاف مورچه ای می کردم. در حد رد و بد متاع. پول مول هم نمی گرفتما. همه ش مرامی، ولی دودگیر شدم. اما آخرش گذاشتم کنار. نه که خودم، آدم خودش سیب زمینی میشه. ننه و داداش بزرگم به دادم رسیدن. روم نمی شد برگردم خونه. ننه ی من هی می رفت سراغ دوستم و گفته بود فدا سرش مواد میکشه، فقط برگرده، بیخانمان که نیست، خونه داره، مادر داره. دوستمم دلش کباب شده بود کمک کرد.» آهی کشید و سنگ انگشترش را بوسید و ادامه داد: «به مولا آدم شل میشه دیگه خیلی چیزا براش اهمیتی نداره. مثلا همین من، قبلا دلم برا مگسی که توی ماشینم میومد و گیر میکرد و راهش گم می شد، نزدیک بود بزنم زیر گریه و برگردم همونجا که اومده بود تو ماشین. ولی الان ...»
ترمز می کند و از سمت راست وانت جلویی می پیچد جلوی پای یک خانم جوان که در حال صحبت با موبایل است، می ایستد. خانم جوان سوار می شود و مرد مسافر جلویی سیگارش را به بیرون میاندازد و رو میکند به صمد، چشمانش را جمع می کند و میگوید: «باز خوبه کنار گذاشتی، الان اصلا دیگه سمتش نمیری؟ »
خانم جوان همچنان با هیجان و صدای بلند با موبایل صحبت می کند. صمد پارچه ای را روی فرمان می کشد و آن را می گذارد بالای کیلومتر شمار و از آینه به خانم جوان نگاهی می اندازد و در جواب مرد می گوید: « ما یه تقی مارگیر داشتیم هر آخر هفته میومد محل، بساط می کرد. می گفت مار شعور داره، محبت حالیشه و فقط جلد خودمه. حالا بماند یه سری می گفتن به مار تریاک میده. من که از مار کمتر نیستم.» و صدایش را پایین می آورد و سرش را نزدیک مرد می کند و می گوید : « ترا و ۹۶ درصد رو فوقش وقتی مجبور شم می خورم و خلاص. »
دوباره ادامه می دهد: « به علی، ما برا انسانیت اومدیم. الانم خدمت خلق می کنم با همین لکنته. پدر نداشتم، توجه می کنی؟ - مرد مسافر خدابیامرزی می گوید- خدا اموات شمارم بیامرزه. بچه بودم مرد. یه پیرهنش رو نگه داشتم برا خودم. بو صابون بروجردی می داد. ننه ام می گفت انقدر بو نکن اون لباسو، بوی مرده میده، زمین گیرت می کنه. از بابام بدش میومد اینطوری می گفتا...»
خانم مسافر وسط صحبت با موبایلش گفت: « مسیرتون تا کجاست؟ » صمد بلند گفت: «چی؟» خانم جوان دوباره تکرار کرد: « گفتم مسیرتون تا کجاست؟ » صمد آرام تکرار کرد: «مسیرتون تا کجاست؟ مسیرتون تا کجاست؟» بعد کمی مکث کرد و صدایش را بالا برد: «هیچ جا! کنار اون تابلو ماشینو پارک میکنم.» راهنما زد و کنار خیابان ایستاد، ترمز دستی رو کشید و گفت: « آخرشه. بفرما! »
خانم جوان هاج و واج نگاه کرد، دیوانه خطابش کرد و دو هزارتوامنی مچاله شده را پرت کرد سمتش و با غرولند پیاده شد.
مرد مسافر گفت: « آقا چرا همچین کردی وسط جاده، دم ظهر، زن ...«صمد فرصت صحبت به مرد مسافر نمی دهد و حرفش را قطع می کند و می گوید : « نه آقا، شما نمی دونی! اینم وصل بود. همون اول گفتن سوارش نکن آ... ما همه مال این ملتیم، اما بعضیا وصلند. منم خدمت خلق می کنم. عبادتم جز خدمت به خلق نیست. ای ای ببین...» اشاره می کند به مردی که نان لواش در دست دارد و در حال رد شدن از خیابان است. « ببین تو رو خدا، تیکه ی نون همینطوری افتاد رو زمین. خب مرد حساب بردار اون نون رو بذار کنار. مادربزرگ من هر وقت سر راهش می دید نون افتاده روی زمین، برمی داشت با دامنش پاک میکرد و میبوسید میذاشت روی جای بلند. میگفت برکت خدا گناه داره.» نفس عمیقی می کشد و ادامه میدهد: « آره ما ما باید به هم خدمت کنیم. خدمت خلق کنیم. یه لقمه نون ازشون بگیریم.» مرد مسافر خسته از شنیدن سری به نشان تایید تکان می دهد و خود را با موبایلش مشغول میکند.
انتهای بلوار پیرزنی ایستاده و دست تکان می دهد. صمد سریع دنده عوض می کند سرعتش را کم می کند و کمی جلوتر از پیرزن توقف می کند. پیرزن آرام آرام تا ماشین خود را می رساند و روی صندلی عقب نشسته و سلام می کند. در حالی که پاهایش را می مالد و می گوید: « می پا فریاد کنه، دو قدم تا همین بازار نتانم برم.»
صمد گفت: « مخلصتم می رسونمت تا بازار.« و شیشه را پایین داد، باد محکم به صورتش می خورد و موهای کم پشتش به سمت بالا جمع شده بود. همینطور که چشم هایش را به خاطر شدت باد جمع کرده بود، زیر لب زمزمه می کرد و می خندید. پیرزن زیرچشمی صمد را می پایید و آرام آیت الکرسی می خواند، لب هایش را غنچه می کرد و به دو سمت یک نفس و بی وقفه فوت می کرد. مرد مسافر نیز خودش را جمع و جور کرد و صورتش را به سمت بیرون چرخاند.
نزدیک بازار، ماشین را نگه داشت تا پیرزن پیاده شود و کمی جلوتر، نوجوان کوله پشتی بر دوش را سوار کرد. در ترافیک خیابان باریک نشتارود، ترمز دستی را کشید و پاها را شل کرد. ضبط ماشین را روشن کرد و صدای خواهران حنجره طلایی در ماشین پخش شد. پسرک مشغول باز کردن هندزفری اش شد.
صمد گفت: « سرظهری مدرسه ها تعطیل میشن اینطور میشه ها وگرنه این خیابون هر چقدرم تنگ بقیه ی روز خوبه.» ماشین را به حرکت درآورد: « ماشینت احتمالا قبلش ریب می زده حالیت نشده» مرد مسافر گفت: « نمی دونم والا. قول داده بودم برا بنده خدایی ماهی بگیرم وگرنه این راهو نمی اومدم بی وسیله.» صمد به محض اینکه پسرک هندزفری را در گوشش گذاشت، صدای ضبط ماشین را بیشتر کرد و روی فرمان ضرب گرفت.
همین که پسرک پیاده شد، زیر چانه اش را می خاراند و می گوید: « من کف صندلی این ماشین رو فرش کردم، ببین شما. برای مسافر آهنگ می ذارم. انگار که مهمون خونه م شده باشه. خب چته؟ دو قدم راه همین رو بشنو. تاکسی که نیستم سوبسید داشته باشم. تهش چندرغاز می مونه برام با این پول بنزین. والا اومدم خدمت خلق کنم که ننه ی من فک نکنه خل و چل ام. انقدر نره پیش دعانویس، که هر روز یه ورقه ی تا شده با خط کج و کوله بذاره تو جیب من. برم به کی دردمو بگم. میدونی چیه. چن وقته یه سری صدا شدن همدم من. انگار همین کنار گوشت وز وز می کنن. باور کن دیوانه نیستما. اونطوری نگاه نکن. مگه صدا شنیدن اشکال داره؟ اونم صدای چن تا زن که حرفای قشنگ می زنن. والا همین ننه ی من بعضی اوقات میگفت انگار بابات هست، همون بابای گور به گورت. صداشو میشنید که میگفت. حالا به من میگه جنزده شدی. میگه گفتم بهت که بوی مرده زمین گیرت می کنه ها. میگه کاهل نماز نباش بذار این جن ها ولت کنن. دست از سر من بر نمی دارن، همین داداش بزرگم دوباره میگه بریم دکتر. میدونم دیگه بعدش هم هی می خواد بپرسه قرصاتو خوردی؟ آقا خود شما بگو مگه اشکال داره؟! »
مرد تند تند پلک می زد و دنبال جمله می گشت، گفت: « شما میگی چیزی هم نمی زنی...» صمد ابروهایش را بالا میاندازد، دست راستش را تکان میدهد و میگوید: « من زخم ناسور خوردم بابا. ولی این صداها قشنگن. من دوسشون دارم. نیازی هم به قرصهای گچی ندارم که.»
صمد ماشین را نرسیده به پل پارک میکند و میگوید: «بفرما آقا. من دیگه جلوتر از این نمیرم. دشت اول من بودی هر چی کرمته بده. موقع پیاده شدن هم در این لکنته رو محکم نزن.»
ارسال نظر